شهید سرفراز حبیب الله جوان

محل تولد: سعادتشهر
شهرستان: پاسارگاد
استان: فارس
 
نام پدر: ناصر
تحصیلات: دیپلم
متولد: 1349/09/11

سوابق ورزشی:

فوتبال
رشته ی ورزشی:
ورزشکار
عنوان ورزشی:
16
مدت فعالیت:
ورزشکار
درجه و رتبه ی تخصصی:
فوتبال
رشته ی ورزشی:
ورزشکار
عنوان ورزشی:
16
مدت فعالیت:
ورزشکار
درجه و رتبه ی تخصصی:

نوع آثار ورزشی باقیمانده:

0
تعداد مدال قهرمانی:
0
تعداد حکم قهرمان:
0
تعداد کاپ قهرمانی:
0
احکام قهرمانی در سطح شهرستان:
0
در سطح استان:
0
در سطح کشوری:
0
در سطح بین المللی:
0
در سطح ملی:

مشخصات ایثارگری:

24 به ماه
مدت حضور در جبهه
پاسدار وظیفه
نوع عضویت:
جزیره خارک -سکوهای نفتی
محل شهادت:
1366/10/10
تاریخ شهادت:
 
 
پدافند هوایی
مسولیت در جبهه:

وضعیت کنونی:

 
 
دفن شده
وضعیت پیکر شهید:
پاسارگاد
شهرستان:
فارس
استان:
سعادتشهر
نام گلزار:
روستا:
شهدا
قطعه:
بلوک:
 
 
1366/10/15
تاریخ دفن:

وصیت نامه:

وصیت نامه شهید:   اینجانب با میل و رضایت کامل بسوی جبهه حق علیه باطل روانه می شوم ، تا شاید بتوانم پاسخگوی ندای حق باشم و ادامه دهنده راه شهیدان کربلا و دین خویش را به این امت شهید پرور ادا نمایم . از برادران می خواهم که نگذارند گروهک ها پا بگیرند و خیال خام خود را عملی سازند و به اسلام ضربه بزنند . از برادران درخواست دارم که پیرو راستین گفته های رهبر انقلاب اسلامی باشند و اگر به درجه شهادت نائل گشتم مرا در کنار قبر برادر شهیدم صفادار شیبانی به خاک بسپارید و در پایان از پدر و مادر و اقوام می خواهم در تشییع جنازه من گریه نکنند چون من راه همین ها را ادامه دادم و از مردم شهید پرور سعادت شهر می خواهم که نگذارند اسلام و انقلاب بی یاور بماند.

زندگی نامه:

يازدهم آذر ،۱۳۴۷ در شهر سعادتشهر تابعه شهرستان پاسارگاد به دنيا آمد. پدرش ناصر، خواربارفروشی میکرد و مادرش فاطمه نام داشت. تا اول راهنمايي درس خواند. راننده بود. به عنوان پاســدار وظيفه در جبهه حضور يافت. دهم دي ،۱۳۶۶ با سمت خدمه پدافند در جزيره خارك بر اثر اصابت تركش راكت به گردن و پا، شهيد شد. مزار وي در گلزار شهداي شاهزاده حسين زادگاهش واقع است.

تصاویر:

فیلم و صوت:

خاطرات:

دفتر خاطرات : در روز 14/3/65 ساعت 12 ظهر از پادگان امام حسين حرکت کرديم و در ساعت 2 بعد از ظهر در سعادت شهر نهار را در خانه خوردم و در ساعت 5/2 بعد ظهر در سعادت شهر نهار را در خانه خوردم و در ساعت 5/2 بعد ظهر 14/3/65 از سعادت شهر حرکت کرديم و در ساعت 8 ربع کم شب 14/3 در اصفهان ترمز کرديم و يخ گرفتيم و الان که دارم مي نويسم ساعت 8 شب 14/3/ است و در ساعت 10/10 دقيقه همان شب در دليجان شام خورديم و عبدالله دهقان فرد و يک پسر ارسنجاني را که در اتوبوس ديگري بودن که مي خواستن به اروميه بروند ديديم و با هم شام خورديم و در ساعت 2 ربع کم همان شب در قم در يکي از مقرت سپاه خوابيد بودم و صبح 15/3/65 بيدار شديم و حرکت کرديم و به داخل شهر آمديم و يک بسکوئيت گرفتيم و با رضا خورديم و حرکت کرديم و الان ساعت 10/6 کم است که در اتوبان قم تهران در حال حرکت هستيم و الان ساعت 7 صبح روز 15/3/65 به تهران رسيديم و حالا ساعت 5/7 صبح همان روز در اتوبان کرج دو خارجي با دوچرخه ديديم در ساعت 35/11 دقيقه ظهر است و در دژباني با رضا نشستيم زير درخت و داريم نان قندي مي خوريم و در ساعت 5/1 بعد ظهر همان روز به سالن غذاخوري رفتيم و برنج و تخم مرغ خورديم و حالا ساعت 12/3 دقيقه همان روز من و رضا و حسن بچه قادر آباد و دو پنيرون دور هم نشستيم و داريم حرف آموزش را مي زنند و در کنار مرداب هستيم شب 16/3/65 ما را به يک اتاق آوردند و به ما گفتند که تا اطلاع ثانوي بايد اين جا بمانيد و نفري دو پتو دادند و خوابيديم و ساعت 5/2 شب آمدن برپا زدند که ما روزه بگيريم ولي من و رضا و حسن تکان نخورديم و صبح ساعت 7 بلند شديم و رفتيم واليبال بازي کرديم و ساعت 9 صبح مجبور شدن به ما صبحانه دادن و ظهر هم ساعت 5/1 را به ما نهار دادن و حالا ساعت 52/1 دقيقه بعد ظهر است و رضا هم دارد مي رود بيرون و من تنها در اتاق نشستم در روز 16/3/65 ساعت 10 صبح من با بچه ها به کنار دريا رفتيم و موقعي که برگشتيم من تسبيح عبدالله را گم کردم و به رضا و حسن گفتم تسبيح مرا نديد آن ها گفتند نه و من تنها به کنار دريا برگشت ولي تسبيح را نديدم و خيلي ناراحت بودم و به پيش رضا و حسن برگشتم و گفتم آخر تسبيح را گم کردم و آن ها ديدن که من خيلي ناراحت هستم تسبيح را به من دادن و رضا تسبيح را برداشته بود و من به خيلي ناليدم و حالا امروز 19/3/65 ساعت 26/5 دقيقه بعد ظهر است و را مي خواهند بفرستند مرداب و حالا منتظر ماشين هستم و در ساعت 5/1 صبح 19/3 من و ابوالحسن و حسن مرخصي گرفتيم به شهر رفتيم و به مخابرات رفتيم و هر سعي کردم تلفن نگرفت و مجبور شدم تلگراف بزنم و بعد برگشتم به قهوه خانه و موقعي که وارد شديم همه از ما ترسيدن و خيال کردند ما کميني هستيم و بعد به پادگان برگشتيم و هر کدام از ما را به يک قسمتي بردند حالا ما را به مرداب آورده اند و الان ساعت 11 ربع کم روز 21/3/65 روي تخت نشسته ايم و حسن و ابوالحسن يکي از بچه هاي مرودشت داريم مي گوئيم برويم شهر يکي مي گويد نه يکي مي گويد برويم امروز تاريخ 22/3/65 ساعت 2 بعد ظهر من و حسن و ابوالحسن و شبانعلي مرخصي گرفتيم و به شهر رفتيم و در يک کافه حدود 2 ساعت نشستيم و خيلي خنديديم و يک رفيق هم پيدا کرديم خلاصه روز خوبي بود و بعد ساعت 10/7 دقيقه عصر همان روز برگشتيم و حالا رضا و ابوالحسن نشسته اند و دارند نقش مادر شهيد را بازي مي کنند جاي شما رفقا خالي و امروز يعني 22/3 من روي يکي از آبقاها رفتم و آن را تميز کردم و فردا اولين بار مي خواهيم به شهر برويم . در تاريخ 29/3/65 ساعت 3 بعد از ظهر من و رضا و حسن و ابوالحسن سه ساعت مرخصي گرفتيم و به زيبا کنار رفتيم و بعد بلند شديم به لشت نشاء رفتيم و بعد به حمام رفتيم بعد از حمام به شهر آمديم و يک شلوار گرفتم و بعد به زيبا کنار آمد بيرون کافه مبلمان رفتيم و دو دوست ديگر هم پيدا کرديم و خيلي خوش گذشت و خلاصه در خيابان قدم زديم و بعد ما به پادگان آمديم و به حومل رفتيم و شام خورديم و بعد رضا و ابوالحسن به دعاي کميل رفتند و من و حسن به آسايشگاه آمديم و حالا حسن دارد شلوار مي دوزد منم در روي تشک افتادم در تاريخ شب 31/3/65 ساعت 5/8 تا 5/11 را بازي مي کرديم يکي مي شد عروس يکي داماد يکي مادر و يکي پدر عروس و داماد خلاصه چه شبي خوبي آن شب اين قدر خنديد هر که دلش درد گرفت و حالا شب ساعت 1 ، 3/4/65 است ابوالحسن دارد پشه مي کشد در همين شب ساعت 6 عصر من و رضا مرخصي گرفتيم و به زيباکنار رفتيم و دو رفيق ديگر هم پيدا کرديم خلاصه روز خوبي بود . ديروز تاريخ 9/4/65 من و رسول و رضا مرخصي گرفتيم و به انزلي رفتيم و ناصر صادقي هم ديديم به کنار دريا رفتيم و همان جا خوابيدم و حالا صبح 10/4/65 ساعت 7 ربع است و رسول مي خواهد برود در تاريخ رسول 11/4/65 داماد رضا اينا با پيش به ملاقات ما آمدن و من در حالي که داشتم کار ماشين مي کردم يک دفعه رضا صداي من زد و گفت مادرم با مادرت آمده اند و من هولکي لباسم را عوض کردم و ديديم وقتي دم در آمدم داماد احمد کلواري گفت مادرت با مادرت رضا ديروز بليط گرفتند نمي دانم چرا نيامدند خلاصه همين طور که نشسته بوديم يک دفعه ديدم دارند مي آيند و در همان روز مرخصي گرفتيم و گرفتم و با ماشين داماد مشهدي احمد به کنار دريا رفتيم و شام هم همان جا خورديم و بعد به در پادگان برگشتيم و من با غلام و شاگرد غلامحسين به داخل پادگان رفتيم و آن جا خوابيديم و بقيه داخل ماشين خوابيدن و باز فردا صبح ما مرخصي گرفتيم و همراه آن ها به رشت آمديم و آن ها را به سبزه ميلان بردم و آن ها همان جا نشستند و به دنبال بليط براي مشهد رفتم و هر گشتم بليط گير نياوردم و مجبور شدم بليط گرگان براي ساعت 1 بعد از ظهر 12/4/65 گرفتم و آن ها را به مشهد فرستادم .

 

کلیه ی حقوق این وب سایت برای بسیج ورزشکاران کشور محفوظ است