شهید سرفراز علیرضا عباسی منفرد

محل تولد: سعادتشهر
شهرستان: پاسارگاد
استان: فارس
 
نام پدر: محمد
تحصیلات: دیپلم
متولد: 1342/03/05

سوابق ورزشی:

کاراته
رشته ی ورزشی:
ورزشکار
عنوان ورزشی:
60
مدت فعالیت:
ورزشکار - مربی
درجه و رتبه ی تخصصی:
کاراته
رشته ی ورزشی:
ورزشکار
عنوان ورزشی:
60
مدت فعالیت:
ورزشکار - مربی
درجه و رتبه ی تخصصی:

نوع آثار ورزشی باقیمانده:

0
تعداد مدال قهرمانی:
0
تعداد حکم قهرمان:
0
تعداد کاپ قهرمانی:
0
احکام قهرمانی در سطح شهرستان:
0
در سطح استان:
0
در سطح کشوری:
0
در سطح بین المللی:
0
در سطح ملی:

مشخصات ایثارگری:

48 به ماه
مدت حضور در جبهه
ارتشی رسمی
نوع عضویت:
کوشک
محل شهادت:
1367/02/04
تاریخ شهادت:
 
 
مسئول محور
مسولیت در جبهه:

وضعیت کنونی:

 
 
دفن شده
وضعیت پیکر شهید:
پاسارگاد
شهرستان:
فارس
استان:
مفقود الجسد
نام گلزار:
روستا:
جاوید الاثر
قطعه:
بلوک:
 
 
1367/03/01
تاریخ دفن:

وصیت نامه:

وصیت نامه شهید:   اینجانب با میل و رضایت کامل بسوی جبهه حق علیه باطل روانه می شوم ، تا شاید بتوانم پاسخگوی ندای حق باشم و ادامه دهنده راه شهیدان کربلا و دین خویش را به این امت شهید پرور ادا نمایم . از برادران می خواهم که نگذارند گروهک ها پا بگیرند و خیال خام خود را عملی سازند و به اسلام ضربه بزنند . از برادران درخواست دارم که پیرو راستین گفته های رهبر انقلاب اسلامی باشند و اگر به درجه شهادت نائل گشتم مرا در کنار قبر برادر شهیدم صفادار شیبانی به خاک بسپارید و در پایان از پدر و مادر و اقوام می خواهم در تشییع جنازه من گریه نکنند چون من راه همین ها را ادامه دادم و از مردم شهید پرور سعادت شهر می خواهم که نگذارند اسلام و انقلاب بی یاور بماند.

زندگی نامه:

زندگی نامه دو روز قبل از قیام 15 خرداد 1342 بدنیا آمد.روزهای کودکی را در دامان پر مهر و محبت مادری صبور پرورش یافت.دوران ابتدایی و راهنمایی را پشت سر گذاشت و همان سال مصادف با آغاز انقلاب اسلامی بود.آنروز که قیام مردم از مساجد شروع شد ، خانه آنها دیوار به دیوار مسجد صاحب الزمان بود.بعد از پیروزی انقلاب اسلامی در دوره متوسطه مشغول به تحصیل بود که دست متجاوزان و مزدوران بعثی بسوی کشور عزیزمان ایران دراز شد.علیرضا 18 ساله بود که به ندای رهبرش لبیک گفت و برای اولین بار با گروه اعزامی بسیج راهی جنوب کشور شد.با جبهه مانوس شد و در عملیات فتح المبین که در غرب رودخانه کرخه انجام گرفت بر اثر اصابت ترکش دشمن به شدت مجروح و به بیمارستان منتقل شد و به درجه جانبازی نائل امد.در سال 1361 به استخدام ارتش جمهوری اسلامی در امد و در لشکر 92 زرهی اهواز در گردان 100 گروهان 3 مشغول به خدمت گردید.در سال 1362 بنا به سنت حسنه رسول اکرم (ص) دین خود را کامل کرد و با دختری پاک ، با اصالت و وفادار ازدواج کرد که ثمره آن دختری بود که هنگام شهادت پدر 2 سال بیشتر نداشت.ایشان پس از ازدواج حاضر نشد لحظه ای جبهه را ترک نماید، حدود 70 ماه در جبهه های نور علیه ظلمت در عملیات های متعدد شرکت کرد ، تا اینکه در منطقه عملیاتی کوشک قبل از قبول قطعنامه به آرزوی دیرینه خود رسید.او که به دنبال نام و نشان نبود و از گمنامی نمی هراسید چنان در آتش عشق سوخت که کسی ندانست در کجا مانده است و مروارید وجودش برای همیشه در صدف گمنامی پنهان گردید.

تصاویر:

فیلم و صوت:

خاطرات:

بسم الله الرحمن الرحيم : در اين روز قرار بود که من با صحرائي به مرخصي شهري برويم ولي مرخصي لغو شد و من خيلي ناراحت شدم و صبح زود با ستوان معزي بحث شدم گفت که برايت گزارش رد مي کنم من هم گفتم که گزارش رد کن مسئله اي نيست . مورخه چهارشنبه 28/1/64 . ( چهار شنبه 28/1/63 ) در اين روز من با قاسم دامادمان و رسول برادر آن و خواهر فرخ به شيراز رفتم براي خريد ازدواج و آن همه چيز خريديم و دنباله خاله ام هم رفتيم ولي آئينه بدي گرفتيم و شب رسيديم به مرودشت و کمي خوردهاي وسائل از آن جا خريديم و بعد حرکت کردم به طرف خانه و شب چهار شنبه 29/1/63 من ازدواج و يا عروسي کردم و در اين شب تمام دوستان و رفقا و بچه ها جمع بودند و خيلي خوب بود آن شب وقتي که مي خواستند عروس را بياورند کمي ناراحت کننده بود براي هر دو طرف خانواده عروس و خانواده داماد و به خاطر قواله روي سند ازدواج بحث کردند و آن شب باعث ناراحتي شد و عموي عروس يعني اکبر در اين شب با ما نرو کرد و حتي توي حجله من هم نيامد اين بود خاطرات عروسي من . ( مدت يک سال است که از عروسي من مي گذرد . ) . مورخه 3/9/64 حرکت کرديم به طرف گردان و رستمي برام ايستاده و آمدم تا گردان اگر من هم جائي که ايشان پياده مي شود . ( خيلي خوب بود ) طرف خانه محمود و به ؟؟؟ گفتم که آدرس خانه شما را دارم و کوپن را دادم به او براي روغن و از آن جا حرکت کردم به سه راه و رسيدم سه راه و نيم کيلو تخمه گرفتم و آمدم دو قطعه عکس گرفتم و حرکت کردم به طرف منطقه و آمدم تا چهار صاحب الزمان و از آن جا به اميديه پادگان حميديه و از حميديه يه گروهبان 2 بود آشنا شدم و آمدم به پيش و آن جا شام خوردم با مشهد زاده و پويائي والدي فلاوندي شام خوردم و رفتيم به سنگر مجاور فلاوندي و آن جا چاي خوردم و کمي صحبت کرديم و از آن جا حرکت به طرف شکرآباد براي فرم و آدرس مرا نوشت گفت مي آيند تحقيق من از آن جا حرکت باز به طرف خانه . خاطرات مورخه 3/9/64 با يکي از کارمند هاي گروهان دوم بودم و در باره حقوق با او صحبت کردم و رسيديم به اهواز رفتيم به چهار نادري عکس هاي ؟؟؟ و پاکت و ديگر چيزهائي براي بچه ها گرفتم و رفتم طرف مخابرات و خيلي زياد شلوغ بود و از آن جا به آمدم به حمام که نزديک زمينه بود حمام کردم و حرکت کردم به طرف خانه محمد رضائي و يک چاي آن جا خوردم و اورکت تحويل دادم رفت براي کوپن و دفترچه و توي صحنه بانک ايستادم بعد از نيم ساعت و کوپن و دفترچه هم گرفتم و از آن جا يک ساندويچ خوردم . مورخه 3/9/64 . من در اين روز با بچه هائي يعني با زندي و اميدي و نامي و دهقان حرکت کرديم به طرف گردان و صبح زود رسيديم به گردان و با سرويس گروهان يکم رفتيم به من و از انباردار اور کت ام را گرفتم و عباس نيا حرکت به طرف اهواز و رسيديم به سه راه خرمشهر و از آن جا به پادگان رفتيم و رفتيم طرف بانک سپه ولي حقوق برج (8 ) من را نريخته بودند و من آن جا خيلي ناراحت شدم و حتي طرف فروشگاه و خانه حشمت هم نرفتم و با عباس نيا خداحافظي حرکت و به طرف اهواز رفتم و تنها بودم و از حميديه به اهواز و از آنجا من با جيپ گروهان يکم حرکت کردم به طرف خط و ساعت 11 شب و خط رسيدم و با ستوان حاجيان بحث کردم . مورخه 5/8/64 ولي در صحنه مخابرات نوبت شده وخيلي ناراحت شدم و حرکت به طرف شهر که بروم حمام و در مخابرات علي کوري و يک پاسدار ديگري را ديديم و من با آن خداحافظي کردم و رفتم به شهر و رفتم حمام و حمام خوبي زدم و بعد آمدم به مخابرات باز هم علي کوري را ديديم و گفت که اسم را خواند و به من گفته اند که چند دقيقه اي و هم و تلفن بزنم و بعد من با آن ها خداحافظي کردم و ؟؟؟؟؟دکتر راه نحيف بهروزي را ديدم و خيلي خوشحال شدم و از آن جا حرکت کرديم به طرف ؟؟؟ و بعد من سنگر ؟؟؟ و اصغر زادري و عطاري ؟؟؟ رفتم سپس مشهدي زادي و خيلي ناراحت بود . و آن قدر روي پا ايستادم ولي نوبت . خاطرات مورخه 5/8/64 و آن را ؟؟؟ کرده و حرکت کردم به طرف پادگان و رفتم آن جا در بانک و در راه جعفر ابوالقاسمي و شمس رحماني را ديديم و آن جا با هم ديگر حقوق گرفتيم و من تابلوي دادم دست ؟؟؟ و رفتم به طرف خانه حشمت بود و حرکت کردم به طرف دژباني وخيلي خوشحال شدم و سوار شديم به ماشين حسين پور و قاسم راه ما را برد و از آن جا به شهر رفتيم و در مخابرات ستاد زماني را ديديم و قبل خوشحال شد هم و با صحبت کردم اگر ساعت سه به پاي منتظرم و من با او خداحافظي کردم و رفتيم باش و ؟؟؟ ناهار خورديم و برگشتيم به طرف مخابرات و کمي خوشحال شدم و از آن جا به لشکر رفتم به شعبه که درجه داران و يک نامه گرفتم به شعبه تعميرات و بردم ؟؟؟ خاطرات ( مرخصي ) مورخه 5/8/64 . در اين روز من با شاپوري و بقيه ؟؟؟ بچه ها به گردان آمديم و از آن جا به من آمديم و اين رفتيم پس ايرج عطاري که ايرج خواب بود و او را بيدار کردم و در باره برنامه حقوق ام با او صحبت کردم و گفت که آن کسي که مي خواهيم رفته به مرخصي من خيلي ناراحت شدم و در آن جا با تقي پور حرکت کرديم به طرف اهواز و خيلي من ناراحت بودم و در بين راه بايک نيسان رفتم به اهواز و به اهواز رسيديم و سر سه راه صبحانه با تقي پرو خورديم و از آن جا من با تقي پور خداحافظي کردم رفتم به طرف لشکر و خيلي ناراحت بود و در لشکر کاظمي پور را ديديم . و گفت که بيا برويم به ؟؟؟ گفتم پاشو من حرکت کردم به طرف شمسا و از شمسا بيرون آمديم به طرف مخابرات ولي مخابرات و من قصد داشتم بروم به مخابرات و تلفني بزنم به خانه وي در بين راه ناصر را ديديم . خاطرات مورخه 1/8/64 . در اين روز من با عباس از منطقه حرکت کردم به طرف بن و چند دقيقه اي بن ايستادم و من با مشهدي زادي در باره حقوق صحبت کردم و گفت برو به لشکر شعبه تغييرات من با موسي از سه راه حرکت کرديم به طرف پادگان و ؟؟؟ رفت به طرف بانک و من هم رفتم به طرف پادگان فوت نامه مادرم برادرم و من حرکت به طرف بانک و او رفت بود و من خيلي ناراحت شدم و تنهائي حرکت کردم به طرف اهواز رفتم به طرف لشکر براي برنامه حقوق ام و درست نشده و ساعت 5/12 نيم از لشکر بيرون آمدم و رفتم به حمام و از حمام بيرون آمدم و رفتم ؟؟؟ . خاطرات مورخه 24/7/64 و 25/7/64 . حرکت کردم آمدم به مسافر خانه الصادق و يک ؟؟؟ و بعد آمدم به طرف خيابان امام و شب شد و يک شام خوردم ولي آن شب تنها بودم خيلي به من سخت گذشت و بعد حرکت به طرف مسافرخانه و کمي لباس داشتم و لباس را شستشو و کمي نشستم با يک مردي صحبت کردم و خواب برد و ساعت 5/5 نيم از خواب بيدار شدم و رفتم به طرف مخابرات و تلفن زدم به خانه خواهر و گفت مينا يک نامه با عکس به حشمت داد و من حرکت به طرف خانه حشمت ولي رفتم بانک ولي متأسفانه حساب بسته بود ولي خيلي ناراحت شدم حرکت کردم رفتم طرف راهنمائي و ؟؟؟ براي ؟؟؟ کريم زندي نوشته و طرف ؟؟؟ . خاطره مورخه 24/7/64 و 25/7/64 و بعد رفتم به طرف حمام و حمام خوبي گرفتم ولي خيلي بدنم خسته بود و کم هم کس را نمي شت و بعد از حمام در رفتم و آمدم به طرف مخابرات و ساعت 5/3 نيم نوبت شد و زنگ زدم به خانه سدوالله و خانه عيول ولي کسي گوشي برنداشت من خيلي ناراحت شدم و بعد گفتم خانه مطري بده و داد و با برادر حميد صحبت کردم و بعد از مخابرات بيرون آمدم و فتم طرف مسجد و نماز را خواندم و رفتم طرف خانه محمد ولي محمود خانه بچه هايش خانه نبودو از آن جا حرکت به طرف لشکر آباد براي بابت فرم و رفتم آن حا و گفت که بايد يک شنبه ها بيائي من از آن جا و من با او خداحافظي کردم و رفتم طرف اهواز و اول رفتم به ساندويچي و يک ساندويچ خوردم . خاطررات مورخه 24/7/64 و 25/7/64 . در اين روز من از منطقه حرکت کردم با شايدري رفتم به گردان و با سرويس رفتم به بن و در بن ناصر داشور ديديم و احوال پرسي کرديم و بعد من رفتم به گردان و کارت شناسائي را گرفتم و حرکت کردم به طرف جاده ورفتم طرف جاده و سرويس ما آمد و من سوار شدم و به طرف اهواز آمدم و سه راه پياده شدم و به طرف پادگان رفتم و رفتم داخل پادگان و چيزهائي که لازم داشتم برداشتم و سردار سعادت را ديديم و گفت صف بانک بعد من حرکت رفتم به اهواز و منزل به پيش مختاري رفتم و گفت که من شهر نمي آيم . و من هم مرخصي رفتم و از آقاي اسکندري و خيلي آن خوشحال و من را احوالپرسي کردم و حرکت به طرف به اهواز نرسيده . خاطرات مورخه 17/5/64 ؟؟؟؟ ظاهري را ديدم در اين روز من با سرويس روزهائي که راننده آن ؟؟؟ بود حرکت کردم به طرف بادوان و سر سه راه ايستاديم و هر کس چيزي خريد و من آمدم جلو پهلوي حسين پور و خيلي ناراحت بودم رسيديم در پادگان و مراسم صبح گاه بود و نيم ساعتي دم در شديم و خيلي ناراحت شدم و بعد گردان آمديم براي پول لباس ؟؟؟ و پول را به من نداد و رفتيم به ؟؟؟ براي من رضائي و فاضلي نبود رفتيم طرف گروهان وسائل هاي جمع کردم و ؟؟؟؟ آن جا به دمن رفتم به طرف ؟؟؟ دژبان ولي مختار نبود و رفتم به طرف خانه حشمت و محمود آمد و من خيلي ( مورخه 5/5/64 و 5/9/64 ) خوشحال شدم و محمود خيلي از دست ناراحت بود و من همه موضوعات به او گفتم و گفتم من آن جا به خانه مادرت رفتم و مي خواستم برويم به اهواز با علي شير که گفت 200 تومان به من بدهم من هم دادم و گفت که پول اورکت من خيلي ناراحت شدم و کمي با هم بحث کرديم و از هم جدا شديم و من رفتم به طرف پادگان و آمدم به خانه حشمت ولي حشمت خانه نبود و ؟؟؟؟ به من ؟؟؟ نکرد و بعد آمد به طرف بانک و 500 تومان پول گرفتيم و رفتم طرف فروشگاه مختار هم ديديم و خيلي خوشحال شدم . در اين روز و در مورخه 5/4/64 من از خانه حرکت کردم و حسين آن جا بود با حيدر براش آمدم تا شيراز . خاطرات مورخه 5/4/64 و 5/5/64 و ساعت 5 عصر به شيراز رسيديم و آن جا دائي بهرام ديديم و خداحافظي کردم و به پارکينگ آمدم و سوار اتوبوس شدم و با يک سرباز هم خرامه آشنا شدم و پسر خوبي بود و آدرس به من داد و صبح زود من رسيديم به اهواز و دنبال ؟؟؟ مي گشتي که با من بيايد به محمد ارشاد و يک نفر پيدا کردم که بچه مرودشت بود و خيلي خوشحال شدم و بعد طرف خانه محمود و رضائي آمدم ولي او خانه نبود ولي علي شير در آن جا خوابيده بود و من در زدم و او گفت در ؟؟؟ است و من از ديوار بالا آمدم و چند دقيقه اي نشستيم گفت که ؟؟؟ آمده است . خاطرات مورخه 17/4/64 و 18/4/64 و بعد ساعت 3 بعد نصف شب بيدار شد براي سرويس و موقعي که او از خانه رفت بيرون من اصلاً خواب نبرد ساعت 6 صبح که او آمد و من چشم بر خواب رفتم و با او خداحافظي کردم رفت به طرف اهواز به رفتم به خانه ارغوان و برگشت گرفتم رفتم به طرف بيمارستان و آن جا عکس گرفتم و بردم پيش دکتر و گفت که طوري نشده ولي ضربه خورده و گفت برو به سوي دکتر استخوان و من رفتم و دکتر بد اخلاقي بود و مدت سه هفته استراحت ؟؟؟ نوشت و من خيلي ؟؟؟ ناراحت شدم رفتم پيش دکتر و موضوع براي عکس برداري دست گفتم چرا . خاطرات مورخ 17/4/64 و 18/4/64 . منوچهر ولي او خانه نبود رفت بود جاي ديگر و من رفتم آن جا و بعد ديدم با هم خانه آمديم و ساعت 11 شب خوابيم و آمدم به ايستگاه دژبان ولي مختار نديدم و رفت به طرف گروهان و ماشين Tou را ديدم و حدس زدم که کسي توي گروهان هست و رفتم جلوتر و دانستم مي رفتم توي گروهان مؤمني را ديديم و خيلي جا خورديم و مؤمني سرش را پائين انداخت و رفت و من رفت توي گروهان و توي دستشوئي 5 دقيقه اي توي دستشوئي بودم و رفت بچه ها را ديديم و با مشتي صحبت کرديم و گفت بايد بروند مقدماتي تشکيل بدهي و من گفت بايد صبح برويم به بيمارستان ؟؟؟ و صبح مي کردم گفت باش من از آن جا تابلوي دستي را گرفتم که صابون توي آن بود ؟؟؟مختار و نامه مختار دادم و رفتم به طرف خانه و با يکي از بچه ها سيداني به نام حسين آذر سا . خاطرات مورخه 17/4/64 و 18/4/64 و کمي براي مادرم ناراحت شد و يک سيگار با هم آتش زديم سوار ماشين شديم و آمديم به پادگان و من رفتم به طرف بانک و سکه و پول حقوق گرفت و برگشتم به نهار قمست و ناهار نخوردم و خيلي ناراحت بود و خواب نمي برد و خيلي خسته بود وبعد ساعت 4 بعد ظهر رفتم به طرف پادگان و سري به خانه منوچهر حسين زاده زدم و او خواب بود رفتم داخل و تمام موضوع برايش گفتم و گفتم بايد فردا بروم لشکر گفت که برو و ازش جدا شدم ساعت 6 بود که رفتم به طرف پادگان رفتم پيش مختار نبود گفتند که رفت به بهداري ظهر هم رفت ما رفتم به طرف بهداري براي ؟؟؟ و هم پيش مختاري اومد رفتم پهلوي و احوال پرسي کردم و موضوع تمام برايش گفتم . مورخه 16/4/64 و 17/4/64 . به طرف بيمارستان لشکر که ارغوان را ديديم و برگشتم طرف او و خيلي خوشحال شدم و او ناراحت بود ورفتم به خانه اش و من گفتم که صبحانه خوردم و از رفتم به طرف بيمارستان و ساعت 5/7 صبح ايستاده توي نوبت سوم نفر را ديد و گفت برو فردا صبح مراجعه کن و دکتر و تا فردا صبح استراحت دادي من رفتم و کمي ناراحت بود رفتم خانه ارغوان و چند دقيقه اي مانديم و ساک ام را گذاشته ام و حرکت کردم به طرف پادگان دشت آزادگان و رسيديم حميديه و حشمت را آب بخش ديديم که نشسته بود ( مورخه 15/4/64 و 16/4/64 ) و من آن جا شب استوار حسن کريمي را ديديم و شام خورديم و حرکت کرديم به طرف اهواز و صبح 5/3 به اهواز رسيديم و با يکي از بچه ها آشنا شدم و رفتم به طرف مسجد و وضو گرفتم و بعد آمديم نماز خوانديم و خوابيديم و من اصلاً خواب نمي برد و خيلي من ناراحت بود شديد براي مادرم و همسر و صبح شد و با هم صبحانه خورديم و پول صبحانه حساب کردم و از هم جدا شديم و آدرس به هم ديگر داديم و من رفتم خانه ارغوان زدم ولي خانه نبود و داشتم مي رفتم و او هم به راننده گفت يک نفر جا داري او هم گفت مسئله اي نيست و من سوار شدم جوادي نژاد همراه ما بود . ( مورخه 15/4/64 ) در اين روز شنبه 15/4/ من خيلي ناراحت بودم و ظهر که مي خواستم بخوابم خوابم نبرد و صبح زود رفتم موي سرم را به حبيب دادم و کوتاه کرد و برگشتم و حسين را ديديم و ظهر ناهار خورد و حرکت به طرف شيراز و رسول نادري تا سر فلکه ميرزا بدرقه کرد و من رفتم به شيراز با اتوبوس اصفهان و رسيديم به ؟؟؟ برادر زارع را ديديم که آن هم مي خواست بيايد به اهواز و من هم درجه گروهبان زده بود و خيلي خجالت کشيديم و خيلي هم آن روز ناراحت شدم و هر چه گشتم بليط گير نيامده و عصر يکي از بچه هاي کمينه را ديديم و به آن گفتم . ( 12/4/64 ) در آن شب من با مينا بحث شد به خاطر قالي ماشيني و مادر عباس گفت که زندگي او آتش بگيريد و قالي ماشيني اش من آن شب خيلي ناراحت شدم و صبح زود بيدار شدم و با مينا رفتم به طرف خانه عمه ام و وسائلي که مي خواستم برويم به شيراز جمع کرديم و فوري با مينا برگشتيم و خيلي آن روز خسته بودم و فوري آمدم خانه مادر عباس و رفتم به طرف خوانه خودمان و ديديم فرخ با خاله ام و بي بي نشسته است و قاسم هم ؟؟؟رفت و قالي ماشيني و ماشين پيدا نکرديم رفتم ماشين ؟؟؟. را کرايه کردم و من رفتم به طرف خانه محمود ولي محمود خانه نبود و رفتم خانه ارغواني ولي همسرش بود تمام . ( مورخه 11/3/64 ) براي مختار کريمي در راه برخورد کردم به يکي از درج دارهاي گردان و از آن جا به آسايشگاه رفتم ولي مختار نبود و خيلي ناراحت شدم و حرکت کردم رفتم به طرف حميديه و اهواز و موقعي رسيديم به حميديه حشمت را ديديم و احوال پرسي کرديم و گفت ؟؟؟ را بياور و از آن جا به شهر آمدم و برخوردار کردم در خيابان امام به غلام يکي از دوستان درجه اي هم گرداني و خيلي خوشحال شدم وبعد رفتم به طرف چلو کبابي و غذا خورديم و رفتيم به هتل ايران و در آن جا حمام کرديم و رفتيم به سينما و از آن جا از هم جدا شديم و خيلي شرم من آن را به تو معرفي مي دادم و از آن جا به طرف آسايشگاه دژبان . ( مورخه 11/3/64 ) در اين روز من از منطقه حرکت کردم به طرف پادگان و سرويس با گروهان يکم بود و منوچهر مرادي و مشهدي زاده جلو بودند و من از دژباني به جلو ارتفاع رفتم و رفتيم به پادگان رفتم به طرف بانک پول گرفتيم و سري هم به فروشگاه زدم و سهميه گرفتم و بعد به پادگان آمدم رفتم به گروهان ولي متأسفانه کليد کمد گم شده بود و خيلي ناراحت بود و وسائل را تحويل اميري دادم و سردار کاووش هم ديديم و ؟؟؟ فوق العاده هم ديديم ورقه به ستاد گردان و برا معرفي و ؟؟؟ گفت که اگر آمده بودي . ( خاطرات مرخصي مورخه 1/3/64 و 2/3/64 ) در اين روز من از منطقه حرکت کردم و رفتم به پادگان اول فيش سکه را گرفتم و بعد بن هم گرفته ام و موقعي که مي خواستم از گردان بيايم بيرون محمدي و صحرائي را ديديم و صحرائي از دست ناراحت بود و من رفتم به گروهان و ؟؟؟ در کمدي داشته ام انجام و صحرائي هم آن جا ديديم مي خاوست برود به حمام وگفتم برويم به اهواز و قبول کرد و رفتيم پيش حشمت و دقيقه اي آن جا نشستيم و بعد رفتم گروهان 2 پيش رفيق صحرائي ولي او نبود و رفتم آسايشگاه دژباني و پيش مختار و هم ديديم و چند دقيقه اي پيش او مانديم . ( مورخه 1/3/64 ) و رفتم به طرف بانک با صحرائي و صحرائي رفته بود بگيريد من بهروزي نجف را ديديم و خيلي خوشحال شدم و چند دقيقه اي نگذشته بود که حشمت با رفيق آمدم به بانک و باز هم هم ديگر را ديديم و احوال پرسي کرديم و من با صحرائي به فروشگاه رفتيم و چند دقيقه اي در فروشگاه مانديم و عباس علي محمدي را ديديم و حرکت کرديم به طرف اهواز و در حميديه ايرج عطاردي را ديديم و بعد هم من يکي از هم دروه هايم که در آموزشي بوديم ديديم و خوشحال شدم و بعد با ايرج و صحرائي به اهواز رفتيم در خيابان هم جا بسته بود البته ساندويچي ها و بعد ما را ( مورخه 1/3/64 ) رفتيم به کافه رزمندگان و دير کشو را آن جا ديديم و غذا آن جا خورديم و يک عکس هم گرفتيم که صحرائي پاره اش کرد و بعد ما را رفتيم به سينما و بعد از سينما صحرائي و ايرج در چهار نادري با هم خداحافظي کرديم رفتند و من خودم تنها به حمام رفتم و بعد از حمام به خانه محمود آمدم ولي او خانه نبود و پس رفتم به مسافرخانه و صبح زود آمديم ديديم محمود آمده است و خوشحال شدم . ( مورخه 30/1/64 ) گفته نه و به من گفت به سرگروهبان گروهان گفتم در باره مرخصي راه دور و من به او گفتم که درست است و با او به طرف مسجد حرکت کرديم و من به طرف خانه حشمت رفتم و در ؟؟؟بود و به خانم اسکندري يک اگر زحمت نمي شود وسائل را بگير گفت باش مسئله اي نيست و من با خداحافظي کردم و به طرف اهواز حرکت کردم و آمدم به اهواز و يک حمام رفتم و بعد ظهر هم به سينما رفتم و موقعي که از سينما آمدم زير درخت نشستم و اين خاطرات را نوشتم تمام پايان . ( مورخه 30/1/64 ) است گفت نه و رفتم به طرف خانه حسين زاده و در بين راه او را ديديم و احوال پرسي کرديم ؟؟؟ و گفت که آيا حشمت مي آيد ؟؟؟ و کمي حرکت کرد و بعد که 3 دانه بيسکوئيت خريد و بعد پادگان آمديم و رفتيم طرف خانه حشمت ولي متأسفانه در ؟؟؟ بود از محمد برادر خانم اسکندري سؤال کرد کليد دست شما - ( ؟؟؟ ) در آن شب قرار بود برگه مرخصي راه درو من اعلام بشود ولي متأسفانه اعلام نشده و براي نجار و آريخواه اعلام شد و من قرار وسائل و اسلحه و تجهيزات را تحويل بدهم و 24 ساعت بيايم و برگ را ( مرخصي ) بگيريم ولي جناب معزي گفت که نه و نه ؟؟؟ به شهر بعد ؟؟؟ ولي من آن شب اسم را براي مرخصي شهري به مدت 12 ساعت داديم و يک چادر و يک زيلو با خودم آوردم و صبح ساعت 5 بيدار شدم و با سرويس که عطاردي بود حرکت کردم به طرف اهواز و سر سه راه من و کدخدائي به جلو ايفاء رفتيم .( مورخه 19/1/64 به مدت 12 ساعت ) در اين روز من خيلي ناراحت 19/1/64 بودم و رفتم در خانه حشمت ولي متأسفانه در منطقه بود من ناراحت شدم و از محمد برادر خانم اسکندري سؤال کردم که آيا حشمت آمد يا نه گفت که نه من از آن جا حرکت کردم و رفتم به طرف فروشگاه و فقط در آن جا عباسعلي محمدي را ديدم و بعد به طرف خانه حسين زاده رفتم و کليد حياط دست آن ها بود و خانم اين کليد را به من داد بعد من آمدم به خانه و 2 عدد تخم مرغ براي صبحانه را خوردم . ( يک شنبه 4/1/64 ) به خانه محمود رضائي رفتم و محمود خانه بود و رفتم به آن جا و با محمود ديد بوسي کرديم و ظهر آن جا مانديم و ارغوان آن جا بود ناهار ظهر ما پلو ماهي بود و خيلي خوشمزه بود و ما ساعت 4 از خانه محمود حرکت به طرف منطقه و روز بدي نبود براي ما .

 

کلیه ی حقوق این وب سایت برای بسیج ورزشکاران کشور محفوظ است