شهید سرفراز غلامرضا کمال دار

محل تولد: استهبان
شهرستان: استهبان
استان: فارس
 
نام پدر: حبیب لله
تحصیلات: دیپلم
متولد: 1345/01/01

سوابق ورزشی:

فوتبال
رشته ی ورزشی:
ورزشکار
عنوان ورزشی:
60
مدت فعالیت:
ورزشکار
درجه و رتبه ی تخصصی:

نوع آثار ورزشی باقیمانده:

0
تعداد مدال قهرمانی:
0
تعداد حکم قهرمان:
0
تعداد کاپ قهرمانی:
0
احکام قهرمانی در سطح شهرستان:
0
در سطح استان:
0
در سطح کشوری:
0
در سطح بین المللی:
0
در سطح ملی:

مشخصات ایثارگری:

0 به ماه
مدت حضور در جبهه
بسیجی
نوع عضویت:
شلمچه
محل شهادت:
1365/11/17
تاریخ شهادت:
 
 
رزمنده
مسولیت در جبهه:

وضعیت کنونی:

 
 
دفن شده
وضعیت پیکر شهید:
استهبان
شهرستان:
فارس
استان:
شهدای رونیز
نام گلزار:
رونیز
روستا:
قطعه:
بلوک:
 
 
1365/11/20
تاریخ دفن:

وصیت نامه:

يادنامه‌اي از شهيد عزيز غلامرضا كمالدار   نام پدر: حبيب اللّه                  محل و تاريخ تولد: رونيز 1340 سن: 25 سال                          تحصيلات:  ديپلم شغل: معلّم                             وضعيت تأهل: متأهل، يك فرزند                     ارگان اعزام كننده: بسيج         تاريخ اولين اعزام: 29/10/65                    مدت حضور در جبهه: 8 روز   مسؤوليت: آرپي جي زن تاريخ شهادت: 7/11/65           محل دفن: رونيز ... شب، امشب نيست    تاريكي گريزان است افق را از كران تا بيكران خوناب و نور است                                                   نبرد كفر و ايمان است در اين خون دشتِ رنگارنگ، زمين را لاله مفروش است ...1      «غلامرضا» در يك روز گرم تابستان، در لحظه‌اي كه از عشق خداوندي لبريز بود و در خانواده‌اي متدين و زحمتكش ديده به سراي فاني نهاد. در دامان پرمهر مادر پرورش يافت و در سادگي و صداقت روستا رشد نمود. در هفت سالگي راهي مدرسه شد و در كلاس درس استاد آموخت واژه‌هاي محبّت و دوستي را. وي در راه علم و دانش، تلاش‌هاي فراواني نمود تا خود معلّمي گشت؛ آگاه و فهميده.       او هنرمند بود كه در نوشتن خط تبحر داشت و شعرهايي بس دلنشين و دلنواز مي‌سرود. عارفي مجاهد بود كه شب را محرم اسرار مي‌دانست و تا سپيده دم، پنهاني با معبود خويش در راز و نياز بود. در اوايل انقلاب با توزيع اعلاميه‌هاي امام، مردم را در كسب اطلاعات ياري مي‌رساند.        عاشق بود و بيقرار و توفان دلش جز به ساحل، آرامش نمي‌يافت و او براي رسيدن به ساحل بايد به پا خيزد و همان طور كه خود گفت: «در اندرون خسته‌ام نيرويي مرا نهيب مي‌زند، برخيز، بشتاب، كاروان رفت و تو در خواب و بيابان در پيش.» آري او بايد مي‌رفت تا خود را به كارواني برساند كه شتاب رفتن داشت. پس بار سفر را بست و به همراه كاروان، بيابانها را طي نمود و خود را به وادي سرسبز عشق رسانيد.        در جبهه آرپي جي زن گردان فجر بود كه در زمان عمليات چند تانك دشمن را شكار نمود و خود نيز بر اثر شليك گلوله‌ي دشمن به معشوق پيوست و دل بيقرارش آرامش يافت و او كه بسيار مهربان بود با چند بيت شعر، هستي‌اش را به مادر مي‌بخشد: ... من آخر فيض مرگ خود اگر خونين بود چون مرگ ثار اللّه و مقبول خدا افتد به تو مي‌بخشمش مادر.

زندگی نامه: